نصرالله جعفری خسروآبادی  نصراله جعفری خسروآبادی  دانشکده الهیات و معارف اسلامی
 گروه فقه و حقوق اسلامی  استادیار
 32357500 (035)  32353004 (035)
 jafari haeri.ac.ir  صفحه شخصی
 محل درج منبع الکترونیکی مقالات

سخنان ناب


« ای عدالت مرا در زمرۀ عاشقان خود بپذیر و فیضی بخش تا سیمای تو را در پرده ی هر پندار و ریا  از ستم بازشناسم من نیز در برابر، سراسر منطق را به پای تو میریزم و همه ی قوانین را به سوی تو میکشم باشد که این معامله  به هدایت اندیشه ی من  و چیرگی تو بر لشکر ظلم انجامد... »

 


«حقوق مدنی ایران دنباله تاریخ این سرزمین و چهره تکامل یافته و تنظیم شده‌ای از فقه امامیه است که بر مبنای تحقیق و فتاوای فقیهان در طول قرن‌ها تدوین شده است. پس، نویسنده چنین حقوقی می‌بایست خود را شاگرد همین مکتب شمارد و در مسیری گام بردارد که با زندگی نهادهای حقوقی متناسب است. وانگهی، در جهانی که، با همه پیشرفت‌های صنعتی و علمی، از ساختمان‌های قدیمی و ظروف کهنه خود به عنوان میراث تمدن نگاهداری می‌کنند، دریغ است که ما از چنین منبع عظیم اندیشه‌های انسانی پاسداری نکنیم. من بدین توفیق سرافرازم که پایی بر شانه‌های مردان بلند قامت تاریخ علم در جامعه خود نهم و از فراز آن بر افق بازتری نظر دوزم و شما، اگر این عروج دل‌انگیز را نمی‌پسندید، بر نردبانی عاریتی تکیه زنید و بر نخستین پله چوبین آن گام نهید.»
(مرحوم ناصر کاتوزیان)

 

توسط : jafari | تاریخ : 1395/05/19 | نظرات

به سراغ من اگر می آیی

آدم اینجا تنهاست
        و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت  جاریست .
  به سراغ من اگر می آیید،
 نرم و آهسته بیایید
      مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
(سهراب)

به سراغ من اگر می آیید تند و آشفته قدم بردارید ،
 

  مبادا که بسوزاند پات آتش سرکش تنهائی من
   (ملکشاهی)


به سراغ من اگر می آیی دگر آسوده بیا،
  چند وقتی ست که فولاد شده، چینی نازک تنهایی من . . .


به سراغ من اگر می آیی ، هر طریقی که دلت خواست بیا
 نرم و آهسته بیا ، تند و آشفته بیا، من که می نالم از این تنهائی
 به قدمهات نگاهی نکنم
 


 

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...
 

بنماي رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب که قند فراوانم آرزوست

اي آفتاب حسن برون آ دمي ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتي ز ناز بيش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بيش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نيست
وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوست

در دست هر کي هست ز خوبي قراضه هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

اين نان و آب چرخ چو سيل ست بي وفا
من ماهيم نهنگم عمانم آرزوست

يعقوب وار وااسفاها همي زنم
ديدار خوب يوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بي تو مرا حبس مي شود
آوارگي و کوه و بيابانم آرزوست

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روي موسي عمرانم آرزوست

زين خلق پرشکايت گريان شدم ملول
آن هاي هوي و نعره مستانم آرزوست

گوياترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر
کز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند يافت مي نشود جسته ايم ما
گفت آنک يافت مي نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد
کان عقيق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز ديده ها و همه ديده ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پي ارکانم آرزوست

گوشم شنيد قصه ايمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست

يک دست جام باده و يک دست جعد يار
رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

مي گويد آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابي ست
وان لطف هاي زخمه رحمانم آرزوست

باقي اين غزل را اي مطرب ظريف
زين سان همي شمار که زين سانم آرزوست

بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق
من هدهدم حضور سليمانم آرزوست

 

توسط : jafari | تاریخ : 1395/05/14 | نظرات

اشعار حقوقی

روزی که زندگانی ما بیست ساله بود
موضوع درس بر سر «حجب» و «کلاله» بود
لختی «لزوم شرط» و درنگی «وفای عهد»
گاهی حدیث «فسخ» و زمانی «اقاله» بود
سالی گذشت در ره «تحقیق» حال خویش
شرح و بیان «واقعه» چندین «مقاله» بود
در «حق» و «حکم» و در پی مفهوم «لاضرر»
تفصیل فاضلانه به حد «اطاله» بود
با «داوران» منتخب از «اهل حل و عقد»
روزی «دفاع» «مدعی» از یک «رساله» بود
با همرهان سست عناصر مرا گذشت
«عهدی» که نانوشته به رسم «قباله» بود
چندی به پایمردی آزادگی مرا
از «محبسی» به «محبس» دیگر «احاله» بود
«پیمان» ما صداقت و در «عرف» همرهان
«پیمان» جنگ قدرت و برگ و نواله بود
میعاد «وعده» ها به «مرور زمان» گذشت
چیزی که ماند «دعوی» پنجاه ساله بود
عشق و امید و قصه حرمان و آرزو
«میراث» عمر رفته ها لامحاله بود
پایان آنچه در دل ما ناروا نشست
در شوره زار حادثه‌ها «استحاله» بود
جز بذر مهر دوست نرویید و برنداد
گویا «موات» سینه ما «بالاصاله» بود

توسط : jafari | تاریخ : 1395/05/27 | نظرات